close
چت روم

قدرت درک

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 57
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 11
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 5
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 4
    بازدید هفته بازدید هفته : 57
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,426
    بازدید سال بازدید سال : 4,223
    بازدید کلی بازدید کلی : 60,562

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.166.203.17
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : دوشنبه 02 مهر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

قدرت درک

 

 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس

و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.

دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بود

و گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند

اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش

خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت.

نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند

و روی زمین می ریختندیا وقتی لیوان را می گرفت

غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.

پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.

به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا

و ریختن غذابر روی زمین را تحمل کرده ام.‌”

پس زن و شوهر برای پیرمرد

در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.

در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد

در حالی که سایر اعضای خانواده

سر میز از غذایشان لذت میبردندو از آنجا که پیرمرد

یکی دو ظرف راشکسته بودحالا درکاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گه گاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد

و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که

در تنهایی غذایش را می خوردچشمانش پر از اشکاست.

اما تنها چیزی که این پسر و عروس

به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بودکه

موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم

بازی باتکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.

با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌”

پسرک هم با ملایمت جواب داد :

 ” یک کاسه چوبی کوچک تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.”

وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد

و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.


قدرت درک کودکان فوق العاده است .

چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده

گوشهایشان در حال شنیدن .

ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 12:26
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی