close
چت روم

هنر ندیدن شکست

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 71
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 11
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 5
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 4
    بازدید هفته بازدید هفته : 71
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,440
    بازدید سال بازدید سال : 4,237
    بازدید کلی بازدید کلی : 60,576

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.166.203.17
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : دوشنبه 02 مهر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

هنر ندیدن شکست

                                           

 

خانواده داشت از بازدید شب عید به منزل برمی گشت.

پدر رانندگی میکرد. مادر به شیشه جلوی ماشین خیره شده بود

و رانندگی پدر را می پایید. من هم که کوچکتر از همه بودم

بین خواهر و برادر بزرگتر از خودم وسط صندلی عقب نشسته بودم

و از آنجا به چشمان بابا که گه گاه از آیینه عقب را نگاه میکرد

زل می زدم و برایش شکلک درمی آوردم!.

اصولا هر وقت از مهمانی برمی گشتیم مادر در وصف حرف ها

و رفتارهاو حتی سکوت و سکون تک تک حضار در میهمانی

کلی صحبت داشت.بی اختیار میان حرف مادرم پریدم و گفتم:

مامان! تو هم به اندازه مایعنی سه ساعت توی میهمانی بودی!

پس چطور است که تو به اندازه سی ساعت در مورد آن

صحبت می کنی! و خنده بابا و برادر گرامی و اخم مامان

و پس گردنی خواهرم از پشت به من فهماند که این قضیه

مربوط به خانمهاست و ما آقایان باید آن را به زبان نیاوریم.

البته ناگفته نماند که بلافاصله با پاشنه پا روی نوک کفش خواهرم

یک میخ نامریی کوبیدم تا دیگر ناغافل مرا پس گردنی نزند.

مادر می گفت: من از این در عجبم که چطور این جناب آقای

مدیر شرکت کشتیرانی که دوتا از کشتی هایش همین هفته

پیش غرق شده اندانگار نه انگار که شکست مالی داشته

و همین طوری یکریز داشت می خندید

و لطیفه می گفت و بقیه را به خنده می انداخت!

نوبت خواهرم بود که بحث را ادامه دهد! او هم با هیجان گفت:

دخترشان را دیدی! گونه سمت چپش توی تصادف یک ماهپیش

بریده شده بودو یک چاله بزرگ روی صورتش به وجود آمده بود.

اما انگار نه انگار که زشت شده و طوری عادی با همه برخورد

می کرد که انگار در اوج زیبایی و سلامت است.

من که یک جوش کوچک روی پیشانی ام سبز می شود شب تا صبح

خواب توپ پینگ پونگ می بینم. اما او با چه وقار و اعتماد به نفسی

درمیهمانی حضور یافته بود!

خواهرم ساکت شد. من عمدا هیچی نگفتم.

البته معمولا رسم این بود که از بزرگ به کوچک هر کدام

یک چیزی می گفتند.و همین باعث شد که چند ثانیه ای

سکوتی معنادار بین ما حاکم شود.

طوری که بابا از توی آیینه به من زل زد و پرسید: حالت خوبه بابا!؟

و خواهرم با خنده گفت:به گمانم پس گردنی من محکم بوده

و باعث شده زبونش را گاز بگیرد و قورت بدهد

با این جمله همه بی اختیار زدیم زیر خنده!

مامان به بحث خود ادامه داد و گفت:

یعنی شما می گویید آنها متوجه نیستند که این همه اتفاق بد

برایشان افتاده!؟برادرم پاسخ داد:

چرا متوجه اند، از بس ناراحتند خودشان تظاهربه خوشحالی میکنند

تا دیگران مسخره شان نکنند و همین طور از غصه دق نکنند!

خواهرم در مخالفت با برادرم گفت: اصلا هم این طور نیست!

آنها رفتارشان کاملا صمیمانه  و واقعی و به دور از هر نوع ریاکاری بود.

برای همین بود که ما وقتی آنجا بودیم اصلا احساس

غریبگی نمی کردیم.من باز ساکت شدم. بابا گفت:

تو چیز عجیبی ندیدی!؟

نفسی عمیق کشیدم و گفتم: چیز عجیبی ندیدم!

ولی کلی چیز یاد گرفتم.

مادر که انگار از به حرف افتادن من خوشحال شده بود با ذوق گفت:

چی یاد گرفتی!؟

گفتم: یاد گرفتم که اگر آدم بعضی مواقع نیمه بینا باشد

خیلی خوب است.یعنی گاهی اوقات بعضی چیزها را نبیند

پدر خودش بحث را ادامه داد و گفت: حق با برادر کوچکتان است.

این خانواده که ما امروز دیدیم صاحب نعمتی بودند

به نام ندیدن شکست!.

تک تک اعضای این خانواده شکست می خوردند اما آن را نمی دیدند.

یعنی متوجه نمی شدند که اتفاق غیر عادی که برایشان افتاده همان

چیزی است که بقیه مردم به آن میگویند بدبختی

و بدشانسی و شکست!!

آنها این اتفاقات را فقط یک حادثه معمولی مثل بقیه

اتفاقات عالم می دیدند.

و به همین دلیل بود که آنها در زندگیشان کاملا شاد بودند.

تمام اعضای خانواده دارای تحصیلات عالی بودند.

هر کدام یک سرگرمی ورزشی داشتند. در امور مالی همگی خبره

و مسلط بودند و از همه مهمتر به آینده هم کلی امید داشتند.

با گفتن این حرف همه در فکر فرو رفتند. حتی خواهرم هم درد پا را

فراموش کرده بود و دستش را دور گردن من حلقه کرده بود

که مثلا ما با هم رفیق هستیم! اما من زرنگ تر از این حرف ها بودم

و چهارچنگولی آماده بودم تا به محض اینکه خواست

اشتباهی مرتکب شودبا یک فن ترکیبی گاز گرفتن

و چنگول زدن خودم را از دست او نجات دهم!!

اما او تا رسیدن به خانه هیچ کاری نکرد.

غیر از اینکه کفش هایش را درآورد

و چهارزانو روی صندلی عقب نشست!!.


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 05 فروردين 1392 ساعت: 11:53
برچسب ها : ,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی