close
چت روم

داستان های پند آموز

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 129
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 23
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 4
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 6
    بازدید هفته بازدید هفته : 152
    بازدید ماه بازدید ماه : 849
    بازدید سال بازدید سال : 849
    بازدید کلی بازدید کلی : 59,903

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.167.126.106
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 03 بهمن 1396

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

پاره آجر

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان

از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان

یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد .

پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش

صدمه زیادی دیده است .

به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو

جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت :اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند .

هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد .

برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده

و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند

سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….

 

 

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند

برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم

او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند


تاریخ ارسال پست: چهارشنبه 04 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:29
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

عشقی برای تمام عمر

 

پيرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

 

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهای پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند:

بايد ازتو عکسبرداری شود تا جايی از بدنت آسيب نديده باشد.


پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازی به عکسبرداری نيست.

پرستاران از او دليلش را پرسيدند. پيرمرد گفت:

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم

و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دير شود!


پرستاری به او گفت: “خودمان به او خبر می دهيم.


پيرمرد با اندوه گفت:خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد.

چيزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمي‌شناسد!


پرستار با حيرت گفت:وقتي که نمی داند شما چه کسی هستيد

چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟


پيرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت:

اما من که می دانم او چه کسی است…!


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 05 فروردين 1392 ساعت: 10:49
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

اهانت

 

 

 

روزی کسی به ملاقات <>رفت وبه او هتک حرمت نمود.

اما<>بی اعتنا به این اهانت،آرام اورا نگاه کرد

وقتی بعدهامریدانش رازاین آرامش راازاوپرسیدند،گفت:<

و شماآن رانگیریدویانامه ای به دستتان برسد وآن را باز نکنید

حال آنکه احتمال دارد که محتویات نامه

ویاآن هدیه هیچ تاثیری برشما نگذارد.

هرگاه مورد اهانت قرار گرفتید نیز این گونه بیندیشید.

هیچگاه آرامش خود را از دست نخواهید داد.

 

 

مقام و منزلتی که بی پیرایه باشد

هرگزتوسط بی احترامی دیگران خدشه دار نمیشود.


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 22:7
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

قهوه زندگی

 

 

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی

هر یک شغل های مختلفی داشتند و در

کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها

با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان

هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها

قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش راروی میز گذاشت

و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

 

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت;

شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت

استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...بچه ها، ببینید؛

همه شما لیوان های ظریف و زیبارا انتخاب کردید و الان فقط لیوان های

زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند

ساکت بودند و استاد حرف هایش را

به این ترتیب ادامه داد:

«در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان.

 اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به

لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل

حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است.

این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما

به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت

اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد

و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن

لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.

پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید

و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 17:1
برچسب ها : ,,,,,

عصبانیت

 

 

مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ۴ ساله‌اش تكه سنگی برداشته

و بر روی ماشين خط می‌اندازد.مرد با عصبانيت دست كودک را گرفت و چندين مرتبه ضربات

محكمی بر دستان كودک زد،بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.

در بيمارستان كودک به دليل شكستگی‌های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی كودک پدرِ خود را ديد، با چشمانی آكنده از درد از او پرسيد:

“پدر انگشتان من كی دوباره رشد می‌كنند؟”

مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمی‌توانست سخنی بگويد، به سمت ماشين خود بازگشت

و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين…و با اين عمل كل ماشين را از بين برد

و ناگهان چشمش به خراشيدگی كه كودک ايجاد كرده بود افتاد كه نوشته بود:

“دوستت دارم پدر!”

روز بعد مرد خودكشی كرد.

عصبانيت و عشق محدوديتی ندارند.

يادمان باشد چيزها برای استفاده كردن هستند و انسان‌ها برای دوست داشته شدن.

مشكل دنيای امروزی اين است كه انسان‌ها مورد استفاده قرار می‌گيرند

و اين درحالی است كه چيزها دوست داشته می‌شوند.

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 14:40
برچسب ها : ,,,,,

قدرت درک

 

 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس

و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.

دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بود

و گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند

اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش

خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت.

نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند

و روی زمین می ریختندیا وقتی لیوان را می گرفت

غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.

پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.

به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا

و ریختن غذابر روی زمین را تحمل کرده ام.‌”

پس زن و شوهر برای پیرمرد

در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.

در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد

در حالی که سایر اعضای خانواده

سر میز از غذایشان لذت میبردندو از آنجا که پیرمرد

یکی دو ظرف راشکسته بودحالا درکاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گه گاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد

و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که

در تنهایی غذایش را می خوردچشمانش پر از اشکاست.

اما تنها چیزی که این پسر و عروس

به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بودکه

موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم

بازی باتکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.

با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌”

پسرک هم با ملایمت جواب داد :

 ” یک کاسه چوبی کوچک تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.”

وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد

و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.


قدرت درک کودکان فوق العاده است .

چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده

گوشهایشان در حال شنیدن .

ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 12:26
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مادر و فرزند

 

 

پسر کوچولو به مادر خود گفت:

مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:

من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند

که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی راکه به این بازیگر داده است به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های

خودرابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم

من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست

او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.

مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت

زیرا او را بسیار دوست می داشت.

بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.

مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که

ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگرداده است به ما داده بود

پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این

شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن رادریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.

مادر هیچ نگفت و خاموش ماند


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:40
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

کسی چــه میداند ؟

 

 

 

 

 

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟

 

 

یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد .

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد

و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد

به نزد او آمدند و گفتند :

عجب بد شانسی ای آوردی .پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر

به خانه ی پیرمرد بازگشت .

اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد

یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند

از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست .

باز همسایگان گفتند :" عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و اینبار هم پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند .

آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند .

از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند

اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود

از بردن او منصرف شدند .

خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد .

یک روی خوب و یک روی بد .

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست .

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .

زندگی سرشار از حوادث است .


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:2
برچسب ها : ,,,,,,,,,,