close
چت روم

عشقی برای تمام عمر

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 57
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 219
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 3
    آي پي امروز آي پي امروز : 3
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 9
    بازدید هفته بازدید هفته : 299
    بازدید ماه بازدید ماه : 996
    بازدید سال بازدید سال : 996
    بازدید کلی بازدید کلی : 60,050

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.226.41.91
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : چهارشنبه 04 بهمن 1396

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

عشقی برای تمام عمر

 

پيرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

 

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهای پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند:

بايد ازتو عکسبرداری شود تا جايی از بدنت آسيب نديده باشد.


پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازی به عکسبرداری نيست.

پرستاران از او دليلش را پرسيدند. پيرمرد گفت:

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم

و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دير شود!


پرستاری به او گفت: “خودمان به او خبر می دهيم.


پيرمرد با اندوه گفت:خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد.

چيزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمي‌شناسد!


پرستار با حيرت گفت:وقتي که نمی داند شما چه کسی هستيد

چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟


پيرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت:

اما من که می دانم او چه کسی است…!


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 05 فروردين 1392 ساعت: 10:49
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی