close
چت روم

interesting stories

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 95
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 19
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 1
    آي پي امروز آي پي امروز : 9
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 13
    بازدید هفته بازدید هفته : 130
    بازدید ماه بازدید ماه : 376
    بازدید سال بازدید سال : 4,762
    بازدید کلی بازدید کلی : 61,101

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.224.247.42
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : چهارشنبه 25 مهر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

پاره آجر

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان

از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان

یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد .

پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش

صدمه زیادی دیده است .

به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو

جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت :اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند .

هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد .

برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده

و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند

سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….

 

 

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند

برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم

او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند


تاریخ ارسال پست: چهارشنبه 04 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:29
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

عشقی برای تمام عمر

 

پيرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

 

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهای پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند:

بايد ازتو عکسبرداری شود تا جايی از بدنت آسيب نديده باشد.


پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازی به عکسبرداری نيست.

پرستاران از او دليلش را پرسيدند. پيرمرد گفت:

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم

و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دير شود!


پرستاری به او گفت: “خودمان به او خبر می دهيم.


پيرمرد با اندوه گفت:خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد.

چيزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمي‌شناسد!


پرستار با حيرت گفت:وقتي که نمی داند شما چه کسی هستيد

چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟


پيرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت:

اما من که می دانم او چه کسی است…!


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 05 فروردين 1392 ساعت: 10:49
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

استاد و دانشجو

 
 
 
 
""دانشجویی به استادش گفت:""

استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش

می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت:

آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما

باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

تاریخ ارسال پست: شنبه 14 بهمن 1391 ساعت: 13:33
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

تاجر و چهار همسرش

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت .

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت

و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد.

 

 

بسیار مراقبش بودو تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد .

پیش دوستهایش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت

که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت .

او زنی بسیار مهربان بودکه دائما نگران و مراقب مرد بود.

مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد

تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت

عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش

در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود.

با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر

به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود

حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به اونداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود

فهمید که به زودی خواهد مرد.

به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت

چه تنها و بیچاره خواهم شد"

بنابر این تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

"من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام

و انواع راحتی هارا برایت فراهم آورده ام

حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه

می شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت :" هرگز"

همین یک کلمه را گفت و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم

آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است.

تازه من بعد از تو می خواهم

دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم"

قلب مرد با شنیدن این سخنان یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

"تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم

شاید از همیشه بیشتر

می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد.

من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم

اما در مرگ، متاسفم!"

با این حرف گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

"من با تو می مانم، هرجا که بروی"

تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود

انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد.

غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود

و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود.

تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:

"باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت بودم"


_________


در حقیقت هر کدام از ما همانند تاجر چهار زن داریم!

الف : زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان

و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ

اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست. هرچقدر هم برایت عزیز باشند

وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند.

هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند

وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت

خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم.

او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم

تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر

هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.


تاریخ ارسال پست: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 22:42
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

فقیر یا ثروتمند

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد

 مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر

مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!

پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید:

چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!

با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.

بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

 


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 10 بهمن 1391 ساعت: 19:47
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

اهانت

 

 

 

روزی کسی به ملاقات <>رفت وبه او هتک حرمت نمود.

اما<>بی اعتنا به این اهانت،آرام اورا نگاه کرد

وقتی بعدهامریدانش رازاین آرامش راازاوپرسیدند،گفت:<

و شماآن رانگیریدویانامه ای به دستتان برسد وآن را باز نکنید

حال آنکه احتمال دارد که محتویات نامه

ویاآن هدیه هیچ تاثیری برشما نگذارد.

هرگاه مورد اهانت قرار گرفتید نیز این گونه بیندیشید.

هیچگاه آرامش خود را از دست نخواهید داد.

 

 

مقام و منزلتی که بی پیرایه باشد

هرگزتوسط بی احترامی دیگران خدشه دار نمیشود.


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 22:7
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

قدرت درک

 

 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس

و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.

دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بود

و گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند

اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش

خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت.

نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند

و روی زمین می ریختندیا وقتی لیوان را می گرفت

غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.

پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.

به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا

و ریختن غذابر روی زمین را تحمل کرده ام.‌”

پس زن و شوهر برای پیرمرد

در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.

در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد

در حالی که سایر اعضای خانواده

سر میز از غذایشان لذت میبردندو از آنجا که پیرمرد

یکی دو ظرف راشکسته بودحالا درکاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گه گاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد

و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که

در تنهایی غذایش را می خوردچشمانش پر از اشکاست.

اما تنها چیزی که این پسر و عروس

به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بودکه

موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم

بازی باتکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.

با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌”

پسرک هم با ملایمت جواب داد :

 ” یک کاسه چوبی کوچک تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.”

وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد

و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.


قدرت درک کودکان فوق العاده است .

چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده

گوشهایشان در حال شنیدن .

ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 12:26
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مادر و فرزند

 

 

پسر کوچولو به مادر خود گفت:

مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:

من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند

که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی راکه به این بازیگر داده است به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های

خودرابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم

من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست

او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.

مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت

زیرا او را بسیار دوست می داشت.

بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.

مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که

ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگرداده است به ما داده بود

پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این

شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن رادریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.

مادر هیچ نگفت و خاموش ماند


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:40
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

کسی چــه میداند ؟

 

 

 

 

 

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟

 

 

یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد .

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد

و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد

به نزد او آمدند و گفتند :

عجب بد شانسی ای آوردی .پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر

به خانه ی پیرمرد بازگشت .

اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد

یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند

از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست .

باز همسایگان گفتند :" عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و اینبار هم پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند .

آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند .

از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند

اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود

از بردن او منصرف شدند .

خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد .

یک روی خوب و یک روی بد .

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست .

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .

زندگی سرشار از حوادث است .


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:2
برچسب ها : ,,,,,,,,,,