close
چت روم

داستان

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 47
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 81
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 7
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 8
    بازدید هفته بازدید هفته : 128
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,394
    بازدید سال بازدید سال : 1,620
    بازدید کلی بازدید کلی : 57,959

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.225.17.239
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 26 تیر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

پشت چراغ قرمز

 

 

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم

شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ، به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی درافتادی

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و …

خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود

و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل !

آقا این گل رو بگیرید … منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت

داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم اما دخترک سمج

اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون

و با فریاد گفتم : بچه برو پی کارت ! من گل نمیخرم ! چرا اینقد پررویی ؟

شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و …

دخترک ترسید و کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود  وقتی چشماشو دیدم

ناخودآگاه ساکت شدم ، نفهمیدم چرا یکدفعه زبونم بند اومد !

البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم ! ساکت که شدم

و دست از قدرت نمایی که برداشتم اومد جلو و با ترس گفت :

آقا من گل نمیفروشم آدامس میفروشم ، دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه !

این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین ، اگه عصبانی بشین

قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان ، دخترتون گناه داره …

دیگه نمی شنیدم ، خدایا چه کردی با من ؟؟؟ این کوچولو چی میگه ؟

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم ! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش

بهم زده بود توان بیان رو ازم گرفته بود و حالا با حرفاش داشت خورده های

غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد ! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت :

رحم کن کوچولو ، آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه

اما دریغ از توان و نای سخن گفتن ! تا اومدم چیزی بگم فرشته ی کوچولو

بی ادعا و سبکبال ازم دور شد ، اون حتی بهم آدامس هم نفروخت

هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه …


همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید ، ممکنه خیلی قوی باشه

و بدجور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

 

 


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت: 19:5
برچسب ها : ,,,,

بهار

 

 

معلم هنر یکی از مدارس ابتدایی یکی از کشورهای عربی

قصه یکی از دانش آموزان را تعریف می کند که در نوع خودش کم نظیر است:


میگوید:روزی به دانش آموزانم گفتم که منظره بهار را به تصویر بکشند...

یکی از دانش آموزان در حالیکه تصویری از قران کریم را کشیده بود پیشم حاظر شد...

از نقاشی اش تعجب کردم و گفتم بهار را گفتم رسم کن,نه قرآن را..مگه حالیت نیست؟

با لحن کودکانه و معضومش جوابی را به من داد که مانند یک سیلی بر صورتم بود:

قرآن بهار قلب من است اینگونه مادرم به من آموخته است

یا الله قرآن را بهار دلهای هر مسلمانی قرار بده


تاریخ ارسال پست: شنبه 13 مهر 1392 ساعت: 20:26
برچسب ها : ,,,,

پاره آجر

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان

از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان

یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد .

پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش

صدمه زیادی دیده است .

به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو

جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت :اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند .

هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد .

برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده

و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند

سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….

 

 

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند

برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم

او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند


تاریخ ارسال پست: چهارشنبه 04 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:29
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

هنر ندیدن شکست

                                           

 

خانواده داشت از بازدید شب عید به منزل برمی گشت.

پدر رانندگی میکرد. مادر به شیشه جلوی ماشین خیره شده بود

و رانندگی پدر را می پایید. من هم که کوچکتر از همه بودم

بین خواهر و برادر بزرگتر از خودم وسط صندلی عقب نشسته بودم

و از آنجا به چشمان بابا که گه گاه از آیینه عقب را نگاه میکرد

زل می زدم و برایش شکلک درمی آوردم!.

اصولا هر وقت از مهمانی برمی گشتیم مادر در وصف حرف ها

و رفتارهاو حتی سکوت و سکون تک تک حضار در میهمانی

کلی صحبت داشت.بی اختیار میان حرف مادرم پریدم و گفتم:

مامان! تو هم به اندازه مایعنی سه ساعت توی میهمانی بودی!

پس چطور است که تو به اندازه سی ساعت در مورد آن

صحبت می کنی! و خنده بابا و برادر گرامی و اخم مامان

و پس گردنی خواهرم از پشت به من فهماند که این قضیه

مربوط به خانمهاست و ما آقایان باید آن را به زبان نیاوریم.

البته ناگفته نماند که بلافاصله با پاشنه پا روی نوک کفش خواهرم

یک میخ نامریی کوبیدم تا دیگر ناغافل مرا پس گردنی نزند.

مادر می گفت: من از این در عجبم که چطور این جناب آقای

مدیر شرکت کشتیرانی که دوتا از کشتی هایش همین هفته

پیش غرق شده اندانگار نه انگار که شکست مالی داشته

و همین طوری یکریز داشت می خندید

و لطیفه می گفت و بقیه را به خنده می انداخت!

نوبت خواهرم بود که بحث را ادامه دهد! او هم با هیجان گفت:

دخترشان را دیدی! گونه سمت چپش توی تصادف یک ماهپیش

بریده شده بودو یک چاله بزرگ روی صورتش به وجود آمده بود.

اما انگار نه انگار که زشت شده و طوری عادی با همه برخورد

می کرد که انگار در اوج زیبایی و سلامت است.

من که یک جوش کوچک روی پیشانی ام سبز می شود شب تا صبح

خواب توپ پینگ پونگ می بینم. اما او با چه وقار و اعتماد به نفسی

درمیهمانی حضور یافته بود!

خواهرم ساکت شد. من عمدا هیچی نگفتم.

البته معمولا رسم این بود که از بزرگ به کوچک هر کدام

یک چیزی می گفتند.و همین باعث شد که چند ثانیه ای

سکوتی معنادار بین ما حاکم شود.

طوری که بابا از توی آیینه به من زل زد و پرسید: حالت خوبه بابا!؟

و خواهرم با خنده گفت:به گمانم پس گردنی من محکم بوده

و باعث شده زبونش را گاز بگیرد و قورت بدهد

با این جمله همه بی اختیار زدیم زیر خنده!

مامان به بحث خود ادامه داد و گفت:

یعنی شما می گویید آنها متوجه نیستند که این همه اتفاق بد

برایشان افتاده!؟برادرم پاسخ داد:

چرا متوجه اند، از بس ناراحتند خودشان تظاهربه خوشحالی میکنند

تا دیگران مسخره شان نکنند و همین طور از غصه دق نکنند!

خواهرم در مخالفت با برادرم گفت: اصلا هم این طور نیست!

آنها رفتارشان کاملا صمیمانه  و واقعی و به دور از هر نوع ریاکاری بود.

برای همین بود که ما وقتی آنجا بودیم اصلا احساس

غریبگی نمی کردیم.من باز ساکت شدم. بابا گفت:

تو چیز عجیبی ندیدی!؟

نفسی عمیق کشیدم و گفتم: چیز عجیبی ندیدم!

ولی کلی چیز یاد گرفتم.

مادر که انگار از به حرف افتادن من خوشحال شده بود با ذوق گفت:

چی یاد گرفتی!؟

گفتم: یاد گرفتم که اگر آدم بعضی مواقع نیمه بینا باشد

خیلی خوب است.یعنی گاهی اوقات بعضی چیزها را نبیند

پدر خودش بحث را ادامه داد و گفت: حق با برادر کوچکتان است.

این خانواده که ما امروز دیدیم صاحب نعمتی بودند

به نام ندیدن شکست!.

تک تک اعضای این خانواده شکست می خوردند اما آن را نمی دیدند.

یعنی متوجه نمی شدند که اتفاق غیر عادی که برایشان افتاده همان

چیزی است که بقیه مردم به آن میگویند بدبختی

و بدشانسی و شکست!!

آنها این اتفاقات را فقط یک حادثه معمولی مثل بقیه

اتفاقات عالم می دیدند.

و به همین دلیل بود که آنها در زندگیشان کاملا شاد بودند.

تمام اعضای خانواده دارای تحصیلات عالی بودند.

هر کدام یک سرگرمی ورزشی داشتند. در امور مالی همگی خبره

و مسلط بودند و از همه مهمتر به آینده هم کلی امید داشتند.

با گفتن این حرف همه در فکر فرو رفتند. حتی خواهرم هم درد پا را

فراموش کرده بود و دستش را دور گردن من حلقه کرده بود

که مثلا ما با هم رفیق هستیم! اما من زرنگ تر از این حرف ها بودم

و چهارچنگولی آماده بودم تا به محض اینکه خواست

اشتباهی مرتکب شودبا یک فن ترکیبی گاز گرفتن

و چنگول زدن خودم را از دست او نجات دهم!!

اما او تا رسیدن به خانه هیچ کاری نکرد.

غیر از اینکه کفش هایش را درآورد

و چهارزانو روی صندلی عقب نشست!!.


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 05 فروردين 1392 ساعت: 11:53
برچسب ها : ,,,,,,

عشقی برای تمام عمر

 

پيرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

 

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهای پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند:

بايد ازتو عکسبرداری شود تا جايی از بدنت آسيب نديده باشد.


پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازی به عکسبرداری نيست.

پرستاران از او دليلش را پرسيدند. پيرمرد گفت:

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم

و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دير شود!


پرستاری به او گفت: “خودمان به او خبر می دهيم.


پيرمرد با اندوه گفت:خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد.

چيزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمي‌شناسد!


پرستار با حيرت گفت:وقتي که نمی داند شما چه کسی هستيد

چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟


پيرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت:

اما من که می دانم او چه کسی است…!


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 05 فروردين 1392 ساعت: 10:49
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

استاد و دانشجو

 
 
 
 
""دانشجویی به استادش گفت:""

استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش

می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت:

آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما

باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

تاریخ ارسال پست: شنبه 14 بهمن 1391 ساعت: 13:33
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

تاجر و چهار همسرش

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت .

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت

و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد.

 

 

بسیار مراقبش بودو تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد .

پیش دوستهایش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت

که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت .

او زنی بسیار مهربان بودکه دائما نگران و مراقب مرد بود.

مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد

تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت

عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش

در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود.

با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر

به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود

حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به اونداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود

فهمید که به زودی خواهد مرد.

به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت

چه تنها و بیچاره خواهم شد"

بنابر این تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

"من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام

و انواع راحتی هارا برایت فراهم آورده ام

حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه

می شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت :" هرگز"

همین یک کلمه را گفت و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم

آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است.

تازه من بعد از تو می خواهم

دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم"

قلب مرد با شنیدن این سخنان یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

"تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم

شاید از همیشه بیشتر

می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد.

من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم

اما در مرگ، متاسفم!"

با این حرف گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

"من با تو می مانم، هرجا که بروی"

تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود

انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد.

غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود

و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود.

تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:

"باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت بودم"


_________


در حقیقت هر کدام از ما همانند تاجر چهار زن داریم!

الف : زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان

و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ

اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست. هرچقدر هم برایت عزیز باشند

وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند.

هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند

وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت

خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم.

او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم

تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر

هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.


تاریخ ارسال پست: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 22:42
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

فقیر یا ثروتمند

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد

 مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر

مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!

پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید:

چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!

با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.

بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

 


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 10 بهمن 1391 ساعت: 19:47
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

اهانت

 

 

 

روزی کسی به ملاقات <>رفت وبه او هتک حرمت نمود.

اما<>بی اعتنا به این اهانت،آرام اورا نگاه کرد

وقتی بعدهامریدانش رازاین آرامش راازاوپرسیدند،گفت:<

و شماآن رانگیریدویانامه ای به دستتان برسد وآن را باز نکنید

حال آنکه احتمال دارد که محتویات نامه

ویاآن هدیه هیچ تاثیری برشما نگذارد.

هرگاه مورد اهانت قرار گرفتید نیز این گونه بیندیشید.

هیچگاه آرامش خود را از دست نخواهید داد.

 

 

مقام و منزلتی که بی پیرایه باشد

هرگزتوسط بی احترامی دیگران خدشه دار نمیشود.


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 22:7
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

قهوه زندگی

 

 

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی

هر یک شغل های مختلفی داشتند و در

کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها

با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان

هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها

قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش راروی میز گذاشت

و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

 

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت;

شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت

استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...بچه ها، ببینید؛

همه شما لیوان های ظریف و زیبارا انتخاب کردید و الان فقط لیوان های

زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند

ساکت بودند و استاد حرف هایش را

به این ترتیب ادامه داد:

«در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان.

 اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به

لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل

حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است.

این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما

به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت

اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد

و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن

لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.

پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید

و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 17:1
برچسب ها : ,,,,,

عصبانیت

 

 

مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ۴ ساله‌اش تكه سنگی برداشته

و بر روی ماشين خط می‌اندازد.مرد با عصبانيت دست كودک را گرفت و چندين مرتبه ضربات

محكمی بر دستان كودک زد،بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.

در بيمارستان كودک به دليل شكستگی‌های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی كودک پدرِ خود را ديد، با چشمانی آكنده از درد از او پرسيد:

“پدر انگشتان من كی دوباره رشد می‌كنند؟”

مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمی‌توانست سخنی بگويد، به سمت ماشين خود بازگشت

و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين…و با اين عمل كل ماشين را از بين برد

و ناگهان چشمش به خراشيدگی كه كودک ايجاد كرده بود افتاد كه نوشته بود:

“دوستت دارم پدر!”

روز بعد مرد خودكشی كرد.

عصبانيت و عشق محدوديتی ندارند.

يادمان باشد چيزها برای استفاده كردن هستند و انسان‌ها برای دوست داشته شدن.

مشكل دنيای امروزی اين است كه انسان‌ها مورد استفاده قرار می‌گيرند

و اين درحالی است كه چيزها دوست داشته می‌شوند.

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 14:40
برچسب ها : ,,,,,

قدرت درک

 

 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس

و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.

دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بود

و گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند

اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش

خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت.

نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند

و روی زمین می ریختندیا وقتی لیوان را می گرفت

غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.

پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.

به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا

و ریختن غذابر روی زمین را تحمل کرده ام.‌”

پس زن و شوهر برای پیرمرد

در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.

در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد

در حالی که سایر اعضای خانواده

سر میز از غذایشان لذت میبردندو از آنجا که پیرمرد

یکی دو ظرف راشکسته بودحالا درکاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گه گاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد

و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که

در تنهایی غذایش را می خوردچشمانش پر از اشکاست.

اما تنها چیزی که این پسر و عروس

به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بودکه

موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم

بازی باتکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.

با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌”

پسرک هم با ملایمت جواب داد :

 ” یک کاسه چوبی کوچک تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.”

وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد

و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.


قدرت درک کودکان فوق العاده است .

چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده

گوشهایشان در حال شنیدن .

ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 12:26
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مادر و فرزند

 

 

پسر کوچولو به مادر خود گفت:

مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:

من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند

که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی راکه به این بازیگر داده است به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های

خودرابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم

من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست

او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.

مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت

زیرا او را بسیار دوست می داشت.

بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.

مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که

ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگرداده است به ما داده بود

پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این

شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن رادریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.

مادر هیچ نگفت و خاموش ماند


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:40
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

کسی چــه میداند ؟

 

 

 

 

 

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟

 

 

یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد .

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد

و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد

به نزد او آمدند و گفتند :

عجب بد شانسی ای آوردی .پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر

به خانه ی پیرمرد بازگشت .

اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد

یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند

از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست .

باز همسایگان گفتند :" عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و اینبار هم پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند .

آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند .

از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند

اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود

از بردن او منصرف شدند .

خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد .

یک روی خوب و یک روی بد .

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست .

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .

زندگی سرشار از حوادث است .


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:2
برچسب ها : ,,,,,,,,,,