close
چت روم

پشت چراغ قرمز

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 159
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 19
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 1
    آي پي امروز آي پي امروز : 21
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 13
    بازدید هفته بازدید هفته : 194
    بازدید ماه بازدید ماه : 440
    بازدید سال بازدید سال : 4,826
    بازدید کلی بازدید کلی : 61,165

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.224.89.34
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : چهارشنبه 25 مهر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

پشت چراغ قرمز

 

 

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم

شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ، به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی درافتادی

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و …

خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود

و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل !

آقا این گل رو بگیرید … منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت

داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم اما دخترک سمج

اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون

و با فریاد گفتم : بچه برو پی کارت ! من گل نمیخرم ! چرا اینقد پررویی ؟

شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و …

دخترک ترسید و کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود  وقتی چشماشو دیدم

ناخودآگاه ساکت شدم ، نفهمیدم چرا یکدفعه زبونم بند اومد !

البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم ! ساکت که شدم

و دست از قدرت نمایی که برداشتم اومد جلو و با ترس گفت :

آقا من گل نمیفروشم آدامس میفروشم ، دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه !

این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین ، اگه عصبانی بشین

قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان ، دخترتون گناه داره …

دیگه نمی شنیدم ، خدایا چه کردی با من ؟؟؟ این کوچولو چی میگه ؟

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم ! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش

بهم زده بود توان بیان رو ازم گرفته بود و حالا با حرفاش داشت خورده های

غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد ! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت :

رحم کن کوچولو ، آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه

اما دریغ از توان و نای سخن گفتن ! تا اومدم چیزی بگم فرشته ی کوچولو

بی ادعا و سبکبال ازم دور شد ، اون حتی بهم آدامس هم نفروخت

هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه …


همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید ، ممکنه خیلی قوی باشه

و بدجور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …

 

 


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت: 19:5
برچسب ها : ,,,,