close
چت روم

داستان قهوه زندگی

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 142
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 230
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 1
    آي پي امروز آي پي امروز : 7
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 13
    بازدید هفته بازدید هفته : 467
    بازدید ماه بازدید ماه : 774
    بازدید سال بازدید سال : 2,699
    بازدید کلی بازدید کلی : 61,753

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.80.123.20
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : پنجشنبه 06 اردیبهشت 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

قهوه زندگی

 

 

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی

هر یک شغل های مختلفی داشتند و در

کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها

با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان

هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها

قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش راروی میز گذاشت

و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

 

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت;

شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت

استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...بچه ها، ببینید؛

همه شما لیوان های ظریف و زیبارا انتخاب کردید و الان فقط لیوان های

زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند

ساکت بودند و استاد حرف هایش را

به این ترتیب ادامه داد:

«در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان.

 اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به

لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل

حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است.

این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما

به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت

اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد

و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن

لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.

پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید

و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 17:1
برچسب ها : ,,,,,