close
چت روم

مادر و فرزند

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 82
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 4
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 4
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 3
    بازدید هفته بازدید هفته : 86
    بازدید ماه بازدید ماه : 393
    بازدید سال بازدید سال : 2,318
    بازدید کلی بازدید کلی : 61,372

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.198.134.104
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 04 اردیبهشت 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

مادر و فرزند

 

 

پسر کوچولو به مادر خود گفت:

مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:

من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند

که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی راکه به این بازیگر داده است به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های

خودرابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم

من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست

او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.

مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت

زیرا او را بسیار دوست می داشت.

بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.

مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که

ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگرداده است به ما داده بود

پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این

شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن رادریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.

مادر هیچ نگفت و خاموش ماند


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:40
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی