close
چت روم

کسی چــه میداند ؟

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 53
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 11
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 5
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 4
    بازدید هفته بازدید هفته : 53
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,422
    بازدید سال بازدید سال : 4,219
    بازدید کلی بازدید کلی : 60,558

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.166.203.17
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : دوشنبه 02 مهر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کسی چــه میداند ؟

 

 

 

 

 

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟

 

 

یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد .

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد

و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد

به نزد او آمدند و گفتند :

عجب بد شانسی ای آوردی .پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر

به خانه ی پیرمرد بازگشت .

اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد

یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند

از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست .

باز همسایگان گفتند :" عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و اینبار هم پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند .

آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند .

از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند

اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود

از بردن او منصرف شدند .

خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد .

یک روی خوب و یک روی بد .

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست .

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .

زندگی سرشار از حوادث است .


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:2
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی