close
چت روم

تاجر و چهار همسرش

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 165
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 91
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 1
    آي پي امروز آي پي امروز : 12
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 4
    بازدید هفته بازدید هفته : 260
    بازدید ماه بازدید ماه : 567
    بازدید سال بازدید سال : 2,492
    بازدید کلی بازدید کلی : 61,546

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.224.234.8
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : چهارشنبه 05 اردیبهشت 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

تاجر و چهار همسرش

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت .

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت

و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد.

 

 

بسیار مراقبش بودو تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد .

پیش دوستهایش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت

که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت .

او زنی بسیار مهربان بودکه دائما نگران و مراقب مرد بود.

مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد

تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت

عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش

در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود.

با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر

به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود

حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به اونداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود

فهمید که به زودی خواهد مرد.

به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت

چه تنها و بیچاره خواهم شد"

بنابر این تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

"من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام

و انواع راحتی هارا برایت فراهم آورده ام

حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه

می شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت :" هرگز"

همین یک کلمه را گفت و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم

آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است.

تازه من بعد از تو می خواهم

دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم"

قلب مرد با شنیدن این سخنان یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

"تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم

شاید از همیشه بیشتر

می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد.

من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم

اما در مرگ، متاسفم!"

با این حرف گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

"من با تو می مانم، هرجا که بروی"

تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود

انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد.

غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود

و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود.

تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:

"باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت بودم"


_________


در حقیقت هر کدام از ما همانند تاجر چهار زن داریم!

الف : زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان

و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ

اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست. هرچقدر هم برایت عزیز باشند

وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند.

هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند

وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت

خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم.

او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم

تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر

هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.


تاریخ ارسال پست: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 22:42
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی