close
چت روم

زندگی - 27

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 21
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 81
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 7
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 8
    بازدید هفته بازدید هفته : 102
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,368
    بازدید سال بازدید سال : 1,594
    بازدید کلی بازدید کلی : 57,933

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.225.17.239
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 26 تیر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

قدرت درک

 

 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس

و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.

دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بود

و گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند

اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش

خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت.

نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند

و روی زمین می ریختندیا وقتی لیوان را می گرفت

غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.

پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.

به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا

و ریختن غذابر روی زمین را تحمل کرده ام.‌”

پس زن و شوهر برای پیرمرد

در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.

در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد

در حالی که سایر اعضای خانواده

سر میز از غذایشان لذت میبردندو از آنجا که پیرمرد

یکی دو ظرف راشکسته بودحالا درکاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گه گاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد

و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که

در تنهایی غذایش را می خوردچشمانش پر از اشکاست.

اما تنها چیزی که این پسر و عروس

به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بودکه

موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم

بازی باتکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.

با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌”

پسرک هم با ملایمت جواب داد :

 ” یک کاسه چوبی کوچک تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.”

وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد

و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.


قدرت درک کودکان فوق العاده است .

چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده

گوشهایشان در حال شنیدن .

ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.

 


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 12:26
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مادر و فرزند

 

 

پسر کوچولو به مادر خود گفت:

مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:

من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند

که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی راکه به این بازیگر داده است به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های

خودرابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم

من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست

او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.

حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.

مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت

زیرا او را بسیار دوست می داشت.

بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.

مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که

ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگرداده است به ما داده بود

پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این

شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن رادریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.

مادر هیچ نگفت و خاموش ماند


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:40
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

کسی چــه میداند ؟

 

 

 

 

 

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟

 

 

یک داستان قدیمی چینی هست که میگوید :

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد .

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد

و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد

به نزد او آمدند و گفتند :

عجب بد شانسی ای آوردی .پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر

به خانه ی پیرمرد بازگشت .

اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد

یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند

از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست .

باز همسایگان گفتند :" عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و اینبار هم پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند .

آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند .

از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند

اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود

از بردن او منصرف شدند .

خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد .

یک روی خوب و یک روی بد .

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست .

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .

زندگی سرشار از حوادث است .


تاریخ ارسال پست: پنجشنبه 14 دي 1391 ساعت: 11:2
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

ليست صفحات

تعداد صفحات : 27