close
چت روم

زندگی - 25

تبلیغات

آرشیو

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

    زندگی
    لطفا جهت بهتر شدن وبلاگ حتما در نظرسنجی ها شرکت کنید.

امکانات جانبی

    فارس توییتر

    نمایش جزییات سایت

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    امتیاز شما به وبلاگ؟


    بیشترین پست از کدام بخش باشد؟







آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 107
    کل نظرات کل نظرات : 2
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 23

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 104
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 104
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 6
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 11
    بازدید هفته بازدید هفته : 540
    بازدید ماه بازدید ماه : 1,806
    بازدید سال بازدید سال : 2,032
    بازدید کلی بازدید کلی : 58,371

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.225.32.164
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : شنبه 30 تیر 1397

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

5 سوال مهم که هر روز باید از خودتان بپرسید

 

 

 

سعی کنید این سوالات را در انتهای هر روز از خودتان بپرسید.

اینکار به شما کمک می‌کند فردی بهتر و موفق‌تر شوید.

 

1. بهترین اتفاقی که امروز برایم افتاد چه بود؟

چه اتفاقی باعث شد احساس غرور، شادی، یا قدرشناسی کنید؟

آیا امروز حتی برای لحظه‌ای احساس لذت و موفقیت کردید؟

مردمان:برای لحظه‌ای دوباره آن احساس را در خودتان زنده کنید.

ما لحظات اینچنینی بیشتری در زندگیمان نیاز داریم، به همین خاطر بهتر است

که به چیزهای مثبت فکر کنیم. خیلی وقت‌هااتفاقات خوب را نادیده می‌گیریم.

اما نباید اینطور باشد، باید از آنها نهایت لذت را برده وقدردانشان باشیم.

این سوال کمک می‌کند، مثبت، شاد و قدرشناس باشیم.

 

2. چه کاری را می‌توانستم بهتر انجام دهم؟

از تجربیات امروزتان چه درسی می‌توانید بگیرید؟

چه اشتباهی مرتکب شدید که باید در آینده از آن جلوگیری کنید؟

چطور می‌توانستید یک موقعیت گفتگو را بهتر انجام دهید؟

به راه‌هایی فکر کنید که این مسئله را در آینده بهبود بخشید.

 

3. مهمترین کاری که فردا باید انجام دهم چیست؟

کدام کار است که به تنهایی اهمیت زیادی دارد

و تفاوت زیادی در روز من ایجاد خواهد کرد؟

اگر برنامه روزانه دارید، مطمئناً این کار باید در آن نوشته شده باشد

و احتمالاً در راس آن لیست به این فکر کنید که چطور اول صبح

آن کار را به اتمام برسانید.

این سوال کمکتان می‌کند روی کارهای مهم روزانه خود متمرکز شوید.

 

4. چه کار جدیدی را فردا می‌توانم امتحان کنم؟

زندگی سفری اکتشافی است. در هر سنی هم که باشیم

باید هر روز یک کار جدید را امتحان کنیم.

فردا چه تجربه جدیدی می‌توانید داشته باشید؟

 

5. مهمترین فردی که در زندگی من وجود دارد کیست

و چه کاری برای او انجام می‌دهم؟

روی کسی که دوست دارید(همسرتان، فرزندتان، والدین

یا هر کس دیگر)متمرکز شوید.

آیا به آنها گفته‌اید یا نشان داده‌اید که چقدر برایتان اهمیت دارند؟

فردا چه کاری می‌توانید برای کمک کردن، شاد کردن و یا غافلگیر کردن آنها انجام دهید؟

ما خیلی وقت‌ها آنقدر مشغول می‌شویم که عزیزانمان را فراموش می‌کنیم.

این سوال باعث می‌شود دوباره به آنها بپردازید.

همین 5 سوال ساده اما مهم که می‌تواند کمکتان کند زندگیتان را بهتر کنید.

سعی کنید هر شب قبل از خواب این سوالات را از خودتان بپرسید.

 


تاریخ ارسال پست: یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت: 11:47
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

استاد و دانشجو

 
 
 
 
""دانشجویی به استادش گفت:""

استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش

می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت:

آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما

باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت

تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

تاریخ ارسال پست: شنبه 14 بهمن 1391 ساعت: 13:33
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

تاجر و چهار همسرش

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت .

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت

و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد.

 

 

بسیار مراقبش بودو تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد .

پیش دوستهایش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت

که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت .

او زنی بسیار مهربان بودکه دائما نگران و مراقب مرد بود.

مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد

تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت

عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش

در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود.

با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر

به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود

حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به اونداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود

فهمید که به زودی خواهد مرد.

به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت

چه تنها و بیچاره خواهم شد"

بنابر این تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

"من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام

و انواع راحتی هارا برایت فراهم آورده ام

حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه

می شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت :" هرگز"

همین یک کلمه را گفت و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم

آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است.

تازه من بعد از تو می خواهم

دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم"

قلب مرد با شنیدن این سخنان یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

"تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم

شاید از همیشه بیشتر

می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد.

من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم

اما در مرگ، متاسفم!"

با این حرف گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

"من با تو می مانم، هرجا که بروی"

تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود

انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد.

غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود

و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود.

تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:

"باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه می کردم و مراقبت بودم"


_________


در حقیقت هر کدام از ما همانند تاجر چهار زن داریم!

الف : زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان

و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ

اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست. هرچقدر هم برایت عزیز باشند

وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند.

هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند

وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت

خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم.

او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم

تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر

هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.


تاریخ ارسال پست: جمعه 13 بهمن 1391 ساعت: 22:42
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

فقیر یا ثروتمند

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد

 مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر

مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!

پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید:

چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!

با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.

بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

 


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 10 بهمن 1391 ساعت: 19:47
برچسب ها : ,,,,,,,,,,

ليست صفحات

تعداد صفحات : 27